تبليغاتX
...

...

معشوق دسترسی ناپذیر دیروز

رفیق جنسی سهل الوصول امروز من است

من از این بابت هیچ عذابی به دل راه نمی دهم

و یادگار آن عشق اسطوره ای تنها نمایشنامه ایست،

که من را به ماتریال پیوند داده است

ماتریال مرکزی ست که احساس در حواشی آن زیست می کند

و من شاهزاده این مرکزم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:26  توسط نازنین  | 

شخصیت ها: الی ، دختری ریز اندام با پستان های کوچک ، بیست و دو ساله

سارا ، دختری با موهای خرمایی ، بیست و دو ساله

---

سال 1356

غروب-خانه ای نیمه تاریک-انواع تابلوهای خیابان ها و ساختمان ها و آدم ها- پرده های خاکستری تیره-فرشی با رنگ های تند کف زمین ، میزی در گوشه اتاق ، بیانیه های انواع گروه های سیاسی روی آن و چراغ مطالعه ای که به اتاق کمی نور داده است. الی و سارا هر کدام جداگانه مشغول خواندن بیانیه ها هستند . الی از خواندن دست می کشد . به فکر فرو می رود . با صدایی آرام ، گویی که با خود حرف می زند:

-توشون در مورد پستونا چیزی ننوشتن...آو...پستونا

صدایش را بلند می کند و هیجان زده به سارا زل می زند ، عجول:

-ببین تو اینا ننوشته چه طور میشه پستونا رو بزرگ کرد؟

سارا زیر چشمی به او نگاه می کند . کمی تعجب می کند . لبخند تلخی می زند و به فکر فرو می رود . یاد مساله ای افتاده است و گویی با خود حرف می زند:

-آره...

با خود زمزمه می کند:

-شاید درباره ش اینجا نوشته باشه .

هر دو خنده هیستریکی سر می دهند . صدای مردم از خیابان به گوش می رسد ، دور و گنگ:

-آزادی        آزادی

الی و سارا سرشان پایین است . ناگهان متوجه صدا می شوند . هر دو به سمتی که صدا آمده است رو می کنند .

---

شب-خیابانی وسیع-کف خیابان پر است از چوب و کاغذ و پارچه سارا به سرعت از خیابان می گذرد ، با کیف قهوه ای در دست-از پیش مرد غریبه ای بازگشته است-از فاصله های دور صدای تک شعارهایی می شنود اما او بی توجه به اطراف ، درگیر افکارش است . حرفهایی را که ساعتی پیش به آن مرد گفته بود با لحنی نیازمند تکرار می کند:

-من این بو رو دوست دارم...من بوی سکس رو دوست دارم .

و پاسخ آن مرد را با اندوهی عمیق تکرار می کند:

-بوی سکس چیزی نیست جز بوی عرق تنمون و بوی آبی که وقت به ارگاسم رسیدن از بدنمون خارج می شه .

اشک در چشمان سارا جمع می شود . بغض می کند و آهسته تر راه می رود ، ناگهان مثل بمب منفجر می شود:

-پس وقتی سرمون و رو سینه معشوق می ذاریم ، فقط نمی خوایم بگیم ، عزیزم؟عاشقتم .

---

ظهر-تظاهرات خیابانی-مردم شعار می دهند:آزادی...مرگ بر...-همه به سوی انتهای خیابان حرکت می کنند:آشفته ، خشن ، هیجان زده . شعارهای متفاوت و گاهی مخالف با یکدیگر می دهند . مردم همه بیانیه دستشان است و به هر کس که می رسند ، می دهند یا به دیوارها می چسبانند . الی و سارا هم مشتی بیانیه در دستشان است و در میان جمعیت بالا و پایین می پرند . با کنجکاوی به هر سو نگاه می کنند ، مانند دو حیوان کوچک خانگی که در جنگل گم شده اند . خوشحالند و ترس در چهره شان است . سارا از میان جمعیت فرار می کند و به کوچه ای بن بست و تنگ و تاریک پناه می برد . دستش را روی قفسه سینه می گذارد . نفس نفسی شبیه به نفس نفس سکس می زند . به دیوار تکیه می دهد . الی از راه می رسد . می ترسد . با هیجان:

-چیه؟...چیه سارا؟...چی شده؟

سارا به دشواری می گوید:

-هیچی...هیچی...دارم خفه می شم .

الی به سختی سارا را بلند می کند و به سمت خانه راه می افتند .

---

شب-الی در خانه اش ، تنها-اتاقی تاریک و بی چیز-آینه بزرگی یکسوی اتاق است و میز و صندلی روبروی آن-الی با ظرفی پر از غذا از آشپزخانه به سمت روبروی آینه می رود-ظرف غذا را مصمم و جدی روی زمین می گذارد-در حالی که گاه به گاه زیر چشمی به خودش در آینه نگاه می کند مشغول خوردن می شود . ناگهان چشمش به مچ پایش می افتد . غمگین می شود و دیدن آن را انکار می کند . دوباره تند تند به غذا خوردن ادامه می دهد . در حالی که سرش پایین است ،زیر چشمی به خودش در آینه نگاه می کند . به موهایش خیره می شود . قاشق و چنگال را رها می کند و چند تار مویش را در هوا می گیرد . ناله می کند:

-موهای زشت...موهای زشت

در حین ناله کردن قاشق و چنگالش را برمی دارد و به خوردن ادامه می دهد . ناگهان تحملش تمام میشود ، روبروی آینه ،مچ دست و پا ، موها ، باسن ، همه جای بدنش را با حرص لمس می کند و در آخر پستان هایش را فشار می دهد . زیر لب فحش می دهد و کم کم صدایش بلند می شود:

-همش تقصیر ساراست...همش تقصیر ساراست .

به بالا نگاه می کند .

با ناتوانی:چرا؟

آمرانه:چرا؟

سرزنش وار:چرا؟

تف دور دهانش جمع می شود ،تند تند:

-مچ پا؟لاغر و زشت . مج دست؟لاغر و زشت . موها؟زشت . پستونا؟کوچیک .

خطاب به کسی که نیست ، سارا؟خدا؟نمی داند:

-کثافت...کثافت...کثافت

مانند حیوان چهار دست و پا روبروی آینه نشسته است . صدای سگ در می آورد ، لحن شخص دیکتاتور به خود می گیرد . صدای گربه در می آورد . روی زمین دراز می کشد . در خود جمع می شود . گریه می کند . آه می کشد . ناله می کند . بعد از چند لحظه می نشیند و خودش را در آینه نگاه می کند ، ناگهان دستانش را پشتش قایم می کند ،  سپس  به اطراف نگاه می کند و از اینکه کسی ندیدش نفس راحتی می کشد . به اتاقی دیگر می رود ، بر می گردد ،لباسی با آستین و قد بلند پوشیده است . روسری سر کرده است . با آرامش به کارهایش می رسد .

---

سال 1360

صبح-الی در خانه-شکسته شده است-پستان هایش کمی بزرگ شده اند-به عکس سارا که به دیوار است نگاه می کند و اشک در چشمانش جمع می شود . به سارا لعنت می فرستد و کیف قهوه ای یادگاری او را از کمد در می آورد . روسری به رنگ خاکستری تیره و مانتویی با رنگهای تند به تن می کند . مشتی کاغذ در کیف می گذارد و به خیابان می رود . مردم ، تک و توک در کنار مغازه ها در حال خرید و چانه بر سر قیمت کالاها هستند . الی از گوشه خیابان رد می شود . با احتیاط ، طوری که مردم نبینندش ، کاغذها را از لای در خانه ها به درون می فرستد . سپس به سمت گلفروشی می رود .دست گلی می خرد و راهی قبرستان می شود . روی قبر سارا می نشیند . دسته گل را روی قبر می گذارد . دفترچه کهنه ای را از کیف قهوه ای یادگاری در می آورد و شروع به خواندن می کند:

-لحظه هایی که توی خیابون بودم ،اون مرد توی گور بود . فراموشش کرده بودم . وقتی به کوچه بن بست پناه بردم از گورش بلند شد و به من سلام کرد و رفت . و الی دید که من گریه کردم و الی فکر کرد برای مردم گریه می کنم و کاش اون مرد برای همیشه به مرگش در گور ادامه می داد تا من دیگه احساس خفگی نکنم .

الی چند لحظه دیگر روی قبر می نشیند ، سپس بلند می شود و آرام از قبرستان خارج می شود ...                              

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:2  توسط نازنین  | 

به درون تن ویران شده مان می خزیم که دیگر هیچ نیازی ندارد.این چهره ها نمی خواهند زیبا شوند.این کلیتوریس ها و کیرها نمی خواهند به ارگاسم برسند.این پستان ها نمی خواهند مکیده شوند.آن احساساتی که قادر بود و قت و بی وقت کلیتوریس ها و کیرها را به ارگاسم برساند،پستان ها را به مکیده شدن بکشاند،امروز،از همیشه دورتر از ماست.دستان ما،چهره و کلیتوریس و کیر و پستان را به هر سو پرتاب کرده است.اکنون تن ما،گوشت ها و استخوان های ساده ای ست که در زمانی بن بست می جنگدو تا به حال گمان می کرده هر نمایشی را که می خواسته اجرا کرده است.امروز وقت آن رسیده که ما یقین داشته باشیم که قادر نیستیم در هر جایی هر نمایشی را که بخواهیم اجرا کنیم.باید ابزارهایمان را خلق کنیم،در مکانی به عموم.نمایش ما به هیچ رو «بی چیز»نیست چرا که نمایش در محور تن  «اخلاق بردگی » بیش نیست.اتفاقا می خواهد صاحب همه چیز باشد.این تن ها در هر جایی که باشند چیزهای به درد بخور را می دزدند چرا که شرعا و قانونا نمی توانند صاحب ابزارهای دلخواهشان باشند و ابزارهایشان را بر سر کسانی که داعیه اختراعش را دارند می کوبند.اما امروز ما تنها به این می اندیشیم که ابزارها را به چنگ آوریم،در مکانی به عموم.اگر لازم باشد که بعدها برای نمایش  همه چیزمان آواره شویم،آواره می شویم.آیا مکانی هست که تن ما را از نوک ناخن های پا تا نوک تارهای مویمان راضی نگه دارد؟اما ما به این نمی اندیشیم.ما امروز تنها می خواهیم ابزارها را به چنگ آوریم و به آن وسیله ابزارهای تازه ای خلق کنیم.در مکانی به عموم.ما برای رسیدن به نمایش همه چیز،به جز زنجیر چیزهای دیگری هم برای از دست دادن داریم...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 20:12  توسط نازنین  | 

ما به شیوه غریب و ناشناخته ای سادومازوخیست هستیم.و نه،قرار نیست دیگر نباشیم.ما مصرانه سادومازوخیست باقی می مانیم.ما،یعنی من و تو.یعنی کسانی که من و تو در تنهاییمان می گوییم از آنها متنفریم.یعنی کسانی که دوستشان داریم و بهشان نمی گوییم.

ما در شناختن ،به شیوه وقیح و وحشتناکی مازوخیست هستیم.شناختن به بهای تحقیر شدن.

تو برای اینکه من را بشناسی و به حرف واداری،تحقیرم می کنی،و من به سبب این تحقیر نمی خواهم افکارم را به تو توضیح دهم و این روند دیالکتیکی ادامه دارد.

ما با وجود این شرایط هیچوقت درست شناخته نمی شویم.برای اینکه بشناسیم باید تحقیر شویم وقتی ناشناخته هم هستیم تحقیر می شویم،بنابراین ما ناگزیر از حقارت هستیم.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:51  توسط نازنین  | 

  پس از قرن ها زنگ زد و گفت: چند قرن دندان درد داشتم و به زادگاهم برگشته بودم ، گفتم: امشب می آیم پیشت . شبانه لای دندان هایش رابه بهانه درد کاویدم تا عشق گمشده و پیرم را بیابم ، نه درد بود نه عشق. کاش از عشق من دندان درد می گرفت ،کاش از طریق دندان درد عاشق من می شد، کاش عشق من را لای دندان هاش پنهان می کرد ، کاش من را به دندان می گرفت ،کاش می توانستم دندانش را خوب کنم تا عاشق من می شد . به خیابان رفتم ،شعار دادم: مرگ بر معشوق اگر خاطر خواهم نباشد، مرگ بر من اگر به ارگاسم نرسانده باشمش . از دور دیدمش ، نزدیکش رفتم ، ماسک روی دهانش گذاشته بود، خود را از گاز اشک آور و گاز فلفل و عشق ایمن کرده بود . به من برخورد، به گروه مبارزان دیگر پیوستم ، مقابلش ایستادم مردم فریاد زدند: مرگ بر... من ادامه دادم: تو ای معشوق،که خودت را از عشق من ایمن می کنی ، گارد ویژه حمله کرد به سوی ما ، من از دست معشوق فرار کردم . به دور افتاده ترین مکان زندگیم پناه بردم: زیر تن او و گفتم احمقانه لاس بزنیم و احمقانه لاس زدیم و هر دو با مرور زندگی هامان به یک نقطه رسیدیم، روی تخت در آغوش یکدیگر، پس شروع کردیم به قایم موشک بازی. در آن مکان دور افتاده،وقتی به هم می رسیم آش شله قلمکار می شویم . پس از جدایی از هم آش هایمان را می رینیم . یاد آوری در فراق رخ می دهد و ما همچنان از تن هم تغذیه می کنیم و بزرگ می شویم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 4:43  توسط نازنین  | 

ما دست زیبایی شناسی را از سکس هایمان کوتاه می کنیم تا چهره ی وقیح پدر سالاری این فرصت را برای پنهان شدن نداشته باشد.نه«لطافت»می خواهیم نه«آرامش»نه«رهایی.ما سگ هستیم٬شهوت را بو می کشیم تا به گوشتی قلنبه برسیم...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:2  توسط نازنین  | 

پستان های کوچکی که از مادرم وام گرفتم زجه می زنند

که چرا مادرم میل جنسی نداشت

پستان هایش پیشکش خودش

من سر تا پا شهوتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:20  توسط نازنین  | 

هر قسمت بدن زن ها تعریف گذاری شده است. در چه محورهایی؟ محورهای زشتی ، زیبایی ، سکسی ، «مردانه » بودن و..تعریف گذاری...بسیار نزدیک است با مین گذاری.بدن زن ها مین گذاری شده است ، هر قسمتش تاریخ و تباری دارد . پشت تمام اجزای بدن زن ها ، گور آدم هایی ست که این مین ها را در طول تاریخ جا سازی کرده اند . برای نابودی مین ها (ارزشها/تعریفها) باید آنها را منفجر کنیم؟ تا دیگر هیچ تعریفی وجود نداشته باشد؟ بعد از انفجار آنها چه اتفاقی خواهد افتاد؟ و فایده مفاهیم عام شده چیست؟

---

نویسنده هایی(نویسنده به معنای عام)که در نوشته هایشان از مفاهیم ، استفاده فرا جنسیتی می کنند به آینده های دور دست توجه دارند و امیدوارند که نوشته هایشان در آینده ثابت کند که مفاهیم جنسیت بردار نیستند.اما چرا این نویسنده ها از زمان حال غافل شده اند؟ یک دلیل آن این است که می خواهند نوشته هایشان تا مدتهای زیاد تاریخ مصرف داشته باشد.گور پدر تاریخ مصرف زیاد. بیایید باور داشته باشیم که نوشته ها بلافاصله پس از نوشتن منقرض می شوندو دیگر هیچ کاربردی ندارندو هر کس باید یکبار این جام زهر را بنوشد.

---

برای اینکه نشان دهیم مفاهیم ذات جنسیتی ندارند و همه جنسیت زایی ها بر ساخته جامعه اند ، لزوما نباید از مفاهیم استفاده ای عام بکنیم . اتفاقا می توانیم از مفاهیم همانطور استفاده جنسیتی بکنیم اما ، به نحوی  که ، این مفاهیم با جایگاهی که در نوشتار دارند تیشه به ریشه جنسیتی که متعلق به آنند بزنند. یعنی زیراب جنسیتشان را بزنند ، مانند فرزند خوانده ای که زیراب پدر و مادر منفعت طلبش را می زند .وفکر نکنیم که استفاده فرا جنسیتی از مفاهیم همیشه یک حرکت رادیکال محسوب می شود، از قضا ، برخی اوقات این کار، حماقت نویسنده را عیان می سازد که می خواهد در جامعه ای سراسر جنسیتی شده ، به «حقیقت» برسد و بعد از آن هم فکر کند رسالتش را تکمیل کرده است.

برای تغییر دنیای عجیب و غریب ، باید عجیب و غریب عمل کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 23:27  توسط نازنین  | 

زمستان امسال سرد خواهد بود

و من آستین کوتاه به خیابان خواهم رفت

برای عبور ماشین های نوستالژی مسلح شده ام

آموزش تروریستی دیده ام،

تروریست شدن

تنها چاره ی خلاص شدن از مسافران سمج زندگی من است

( ابزار تروریستی من به صورت موقتی می کشد )

دیگر به حرف آنهایی که می گویند، خصومت نورز، گوش نمی کنم

کسانی که خصومت نمی ورزند کجا را می گیرند؟

کجا را؟

پشت فرمان ماشین های بی بوق و ترمز و چهار چرخ پنچر نوستالژی را...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 3:36  توسط نازنین  | 

من به همه مظنونم

چشمهایم در جستجوی مجرم اند

او          او

معشوق

بیشتر از همه او مجرم می زند

او که با غیبتش انگار توطئه ای چیده است

و همه چیز را

ازسوراخ تنگ و تاریک و ابدی

با خط کش خود خواهی مقیاس می کند

بر روی سن الت معشوق من

مانکن های متنوع در رفت و امدند

تا چه کس التش را تکان دهد؟

و محرکش

دلتنگی و نیاز و بوسه از راه دور نیست

خشم فرو خورده از ناکامی هایش است

-   -   -

در دل الت تناسلی معشوق من چه می گذرد؟

-هی   بیا نقش عوضی کنیم

من کاشف     تو مکشوف

اما تو اگر زرنگ باشی

می توانی هم این باشی هم ان

اصلا بیا ایستایی نقشها را بر هم زنیم

همه ،همه نقشی را ایفا کنند

اینطوری دیگر دیوار بین تماشاچی و بازیگر هم برداشته می شود

...

نه

دیگر نمی خواهم

نمی خواهم این دور باطل را ادامه دهم

می خواهم از دایره ی بسته خارج شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:23  توسط نازنین  |