رفیق جنسی سهل الوصول امروز من است
من از این بابت هیچ عذابی به دل راه نمی دهم
و یادگار آن عشق اسطوره ای تنها نمایشنامه ایست،
که من را به ماتریال پیوند داده است
ماتریال مرکزی ست که احساس در حواشی آن زیست می کند
و من شاهزاده این مرکزم
رفیق جنسی سهل الوصول امروز من است
من از این بابت هیچ عذابی به دل راه نمی دهم
و یادگار آن عشق اسطوره ای تنها نمایشنامه ایست،
که من را به ماتریال پیوند داده است
ماتریال مرکزی ست که احساس در حواشی آن زیست می کند
و من شاهزاده این مرکزم
شخصیت ها: الی ، دختری ریز اندام با پستان های کوچک ، بیست و دو ساله
سارا ، دختری با موهای خرمایی ، بیست و دو ساله
---
سال 1356
غروب-خانه ای نیمه تاریک-انواع تابلوهای خیابان ها و ساختمان ها و آدم ها- پرده های خاکستری تیره-فرشی با رنگ های تند کف زمین ، میزی در گوشه اتاق ، بیانیه های انواع گروه های سیاسی روی آن و چراغ مطالعه ای که به اتاق کمی نور داده است. الی و سارا هر کدام جداگانه مشغول خواندن بیانیه ها هستند . الی از خواندن دست می کشد . به فکر فرو می رود . با صدایی آرام ، گویی که با خود حرف می زند:
-توشون در مورد پستونا چیزی ننوشتن...آو...پستونا
صدایش را بلند می کند و هیجان زده به سارا زل می زند ، عجول:
-ببین تو اینا ننوشته چه طور میشه پستونا رو بزرگ کرد؟
سارا زیر چشمی به او نگاه می کند . کمی تعجب می کند . لبخند تلخی می زند و به فکر فرو می رود . یاد مساله ای افتاده است و گویی با خود حرف می زند:
-آره...
با خود زمزمه می کند:
-شاید درباره ش اینجا نوشته باشه .
هر دو خنده هیستریکی سر می دهند . صدای مردم از خیابان به گوش می رسد ، دور و گنگ:
-آزادی آزادی
الی و سارا سرشان پایین است . ناگهان متوجه صدا می شوند . هر دو به سمتی که صدا آمده است رو می کنند .
---
شب-خیابانی وسیع-کف خیابان پر است از چوب و کاغذ و پارچه سارا به سرعت از خیابان می گذرد ، با کیف قهوه ای در دست-از پیش مرد غریبه ای بازگشته است-از فاصله های دور صدای تک شعارهایی می شنود اما او بی توجه به اطراف ، درگیر افکارش است . حرفهایی را که ساعتی پیش به آن مرد گفته بود با لحنی نیازمند تکرار می کند:
-من این بو رو دوست دارم...من بوی سکس رو دوست دارم .
و پاسخ آن مرد را با اندوهی عمیق تکرار می کند:
-بوی سکس چیزی نیست جز بوی عرق تنمون و بوی آبی که وقت به ارگاسم رسیدن از بدنمون خارج می شه .
اشک در چشمان سارا جمع می شود . بغض می کند و آهسته تر راه می رود ، ناگهان مثل بمب منفجر می شود:
-پس وقتی سرمون و رو سینه معشوق می ذاریم ، فقط نمی خوایم بگیم ، عزیزم؟عاشقتم .
---
ظهر-تظاهرات خیابانی-مردم شعار می دهند:آزادی...مرگ بر...-همه به سوی انتهای خیابان حرکت می کنند:آشفته ، خشن ، هیجان زده . شعارهای متفاوت و گاهی مخالف با یکدیگر می دهند . مردم همه بیانیه دستشان است و به هر کس که می رسند ، می دهند یا به دیوارها می چسبانند . الی و سارا هم مشتی بیانیه در دستشان است و در میان جمعیت بالا و پایین می پرند . با کنجکاوی به هر سو نگاه می کنند ، مانند دو حیوان کوچک خانگی که در جنگل گم شده اند . خوشحالند و ترس در چهره شان است . سارا از میان جمعیت فرار می کند و به کوچه ای بن بست و تنگ و تاریک پناه می برد . دستش را روی قفسه سینه می گذارد . نفس نفسی شبیه به نفس نفس سکس می زند . به دیوار تکیه می دهد . الی از راه می رسد . می ترسد . با هیجان:
-چیه؟...چیه سارا؟...چی شده؟
سارا به دشواری می گوید:
-هیچی...هیچی...دارم خفه می شم .
الی به سختی سارا را بلند می کند و به سمت خانه راه می افتند .
---
شب-الی در خانه اش ، تنها-اتاقی تاریک و بی چیز-آینه بزرگی یکسوی اتاق است و میز و صندلی روبروی آن-الی با ظرفی پر از غذا از آشپزخانه به سمت روبروی آینه می رود-ظرف غذا را مصمم و جدی روی زمین می گذارد-در حالی که گاه به گاه زیر چشمی به خودش در آینه نگاه می کند مشغول خوردن می شود . ناگهان چشمش به مچ پایش می افتد . غمگین می شود و دیدن آن را انکار می کند . دوباره تند تند به غذا خوردن ادامه می دهد . در حالی که سرش پایین است ،زیر چشمی به خودش در آینه نگاه می کند . به موهایش خیره می شود . قاشق و چنگال را رها می کند و چند تار مویش را در هوا می گیرد . ناله می کند:
-موهای زشت...موهای زشت
در حین ناله کردن قاشق و چنگالش را برمی دارد و به خوردن ادامه می دهد . ناگهان تحملش تمام میشود ، روبروی آینه ،مچ دست و پا ، موها ، باسن ، همه جای بدنش را با حرص لمس می کند و در آخر پستان هایش را فشار می دهد . زیر لب فحش می دهد و کم کم صدایش بلند می شود:
-همش تقصیر ساراست...همش تقصیر ساراست .
به بالا نگاه می کند .
با ناتوانی:چرا؟
آمرانه:چرا؟
سرزنش وار:چرا؟
تف دور دهانش جمع می شود ،تند تند:
-مچ پا؟لاغر و زشت . مج دست؟لاغر و زشت . موها؟زشت . پستونا؟کوچیک .
خطاب به کسی که نیست ، سارا؟خدا؟نمی داند:
-کثافت...کثافت...کثافت
مانند حیوان چهار دست و پا روبروی آینه نشسته است . صدای سگ در می آورد ، لحن شخص دیکتاتور به خود می گیرد . صدای گربه در می آورد . روی زمین دراز می کشد . در خود جمع می شود . گریه می کند . آه می کشد . ناله می کند . بعد از چند لحظه می نشیند و خودش را در آینه نگاه می کند ، ناگهان دستانش را پشتش قایم می کند ، سپس به اطراف نگاه می کند و از اینکه کسی ندیدش نفس راحتی می کشد . به اتاقی دیگر می رود ، بر می گردد ،لباسی با آستین و قد بلند پوشیده است . روسری سر کرده است . با آرامش به کارهایش می رسد .
---
سال 1360
صبح-الی در خانه-شکسته شده است-پستان هایش کمی بزرگ شده اند-به عکس سارا که به دیوار است نگاه می کند و اشک در چشمانش جمع می شود . به سارا لعنت می فرستد و کیف قهوه ای یادگاری او را از کمد در می آورد . روسری به رنگ خاکستری تیره و مانتویی با رنگهای تند به تن می کند . مشتی کاغذ در کیف می گذارد و به خیابان می رود . مردم ، تک و توک در کنار مغازه ها در حال خرید و چانه بر سر قیمت کالاها هستند . الی از گوشه خیابان رد می شود . با احتیاط ، طوری که مردم نبینندش ، کاغذها را از لای در خانه ها به درون می فرستد . سپس به سمت گلفروشی می رود .دست گلی می خرد و راهی قبرستان می شود . روی قبر سارا می نشیند . دسته گل را روی قبر می گذارد . دفترچه کهنه ای را از کیف قهوه ای یادگاری در می آورد و شروع به خواندن می کند:
-لحظه هایی که توی خیابون بودم ،اون مرد توی گور بود . فراموشش کرده بودم . وقتی به کوچه بن بست پناه بردم از گورش بلند شد و به من سلام کرد و رفت . و الی دید که من گریه کردم و الی فکر کرد برای مردم گریه می کنم و کاش اون مرد برای همیشه به مرگش در گور ادامه می داد تا من دیگه احساس خفگی نکنم .
الی چند لحظه دیگر روی قبر می نشیند ، سپس بلند می شود و آرام از قبرستان خارج می شود ...
ما در شناختن ،به شیوه وقیح و وحشتناکی مازوخیست هستیم.شناختن به بهای تحقیر شدن.
تو برای اینکه من را بشناسی و به حرف واداری،تحقیرم می کنی،و من به سبب این تحقیر نمی خواهم افکارم را به تو توضیح دهم و این روند دیالکتیکی ادامه دارد.
ما با وجود این شرایط هیچوقت درست شناخته نمی شویم.برای اینکه بشناسیم باید تحقیر شویم وقتی ناشناخته هم هستیم تحقیر می شویم،بنابراین ما ناگزیر از حقارت هستیم.
که چرا مادرم میل جنسی نداشت
پستان هایش پیشکش خودش
من سر تا پا شهوتم
---
نویسنده هایی(نویسنده به معنای عام)که در نوشته هایشان از مفاهیم ، استفاده فرا جنسیتی می کنند به آینده های دور دست توجه دارند و امیدوارند که نوشته هایشان در آینده ثابت کند که مفاهیم جنسیت بردار نیستند.اما چرا این نویسنده ها از زمان حال غافل شده اند؟ یک دلیل آن این است که می خواهند نوشته هایشان تا مدتهای زیاد تاریخ مصرف داشته باشد.گور پدر تاریخ مصرف زیاد. بیایید باور داشته باشیم که نوشته ها بلافاصله پس از نوشتن منقرض می شوندو دیگر هیچ کاربردی ندارندو هر کس باید یکبار این جام زهر را بنوشد.
---
برای اینکه نشان دهیم مفاهیم ذات جنسیتی ندارند و همه جنسیت زایی ها بر ساخته جامعه اند ، لزوما نباید از مفاهیم استفاده ای عام بکنیم . اتفاقا می توانیم از مفاهیم همانطور استفاده جنسیتی بکنیم اما ، به نحوی که ، این مفاهیم با جایگاهی که در نوشتار دارند تیشه به ریشه جنسیتی که متعلق به آنند بزنند. یعنی زیراب جنسیتشان را بزنند ، مانند فرزند خوانده ای که زیراب پدر و مادر منفعت طلبش را می زند .وفکر نکنیم که استفاده فرا جنسیتی از مفاهیم همیشه یک حرکت رادیکال محسوب می شود، از قضا ، برخی اوقات این کار، حماقت نویسنده را عیان می سازد که می خواهد در جامعه ای سراسر جنسیتی شده ، به «حقیقت» برسد و بعد از آن هم فکر کند رسالتش را تکمیل کرده است.
برای تغییر دنیای عجیب و غریب ، باید عجیب و غریب عمل کرد...
و من آستین کوتاه به خیابان خواهم رفت
برای عبور ماشین های نوستالژی مسلح شده ام
آموزش تروریستی دیده ام،
تروریست شدن
تنها چاره ی خلاص شدن از مسافران سمج زندگی من است
( ابزار تروریستی من به صورت موقتی می کشد )
دیگر به حرف آنهایی که می گویند، خصومت نورز، گوش نمی کنم
کسانی که خصومت نمی ورزند کجا را می گیرند؟
کجا را؟
پشت فرمان ماشین های بی بوق و ترمز و چهار چرخ پنچر نوستالژی را...
چشمهایم در جستجوی مجرم اند
او او
معشوق
بیشتر از همه او مجرم می زند
او که با غیبتش انگار توطئه ای چیده است
و همه چیز را
ازسوراخ تنگ و تاریک و ابدی
با خط کش خود خواهی مقیاس می کند
بر روی سن الت معشوق من
مانکن های متنوع در رفت و امدند
تا چه کس التش را تکان دهد؟
و محرکش
دلتنگی و نیاز و بوسه از راه دور نیست
خشم فرو خورده از ناکامی هایش است
- - -
در دل الت تناسلی معشوق من چه می گذرد؟
-هی بیا نقش عوضی کنیم
من کاشف تو مکشوف
اما تو اگر زرنگ باشی
می توانی هم این باشی هم ان
اصلا بیا ایستایی نقشها را بر هم زنیم
همه ،همه نقشی را ایفا کنند
اینطوری دیگر دیوار بین تماشاچی و بازیگر هم برداشته می شود
...
نه
دیگر نمی خواهم
نمی خواهم این دور باطل را ادامه دهم
می خواهم از دایره ی بسته خارج شوم